سلامی دوباره به همه
خوب هرچی ، این روزی که می خوام برتون تعریف کنم وحشتناک ترین روزه زندگیم بود
وحشتناک بود خوب بذارین اول اتفاقه خنده دارو بگم و بعدش هم نا خنده دار
خنده دار :
سره کلاس زبان فارسی بودیم و داشتیم با این پسوند پیشوند و این جور چرت و پرت ها دست و پنجه نرم می کردیم
( به معنایه واقعی دست و پنجه نرم کردن چون من از زبانه فارسی به معنایه واقعی هیچی نمیفهمم
)خوب داشتم می گفتم سره کلاس بودیم و نوبته صبا بود که یک گروهه اسمی میخوند و تجزیه اش می کرد
چیزی که کتاب نوشته بود:
ادبیات معترضه همیشه این حسن ( hosn) را داشنه که...
چیزی که صبا خوند:
ادبیات معترضه همیشه این حسن (HASAN!!!!!) را داشته که ...



ما ها همه عینه بمب منفجر شدیم آقا مگه خنده بند میومد ما داشتیم می مردیم
ولی مگه خنده ی ما ها بند میومد خیلی خندیدیم آخه آدمه عاقل hosn را چه بهHASAN
ما ها که تا یه ربعه بعد هنوز داشتیم اشکهایه شوقمان(
!!!) را پاک می کردیم ولی خوب زیاد طول نکشید چون بعد کاملا دیگه نزدیک بود از ترس سکته کنیم
فکر کنم که دیگه داری به ماجرایه ترسناک و وحشتناک نزدیک میشیم
خوب بعد دیگه ما ها شاد و سرخوش داشتیم تویه کلاس مافیا بازی می کردیم
و حدود یه ربع به زنگه آخر مونده بود که یکدفعه در باز شد و سه تا از ناظمامون اومدن تو(3 تا از سرسخت تریناشون 

) و بعد ما فکر کدیم که می خوان با ما در باره ی مسابقات و این جور چیزا صحبت کنن یعنی در اصل ساشا می گفت اینارو
بعد من رفتم طرفی که داشتیم با بچه ها بازی می کریم که فاصله ی زیادی با نیمکته خودمان داشت و من هم که به حرفایه ساشا امیدوار شده بودم گفتم پس مهم نیست و رفتیم نشستیم جایی که داشتیم بازی می کردیم( یعنی کلا دور از نیمکتمون ) بعد دیدیم نه بابا جریان همون چیزیه که به ذهنم رسیده بود:می خواستن کیفارو بگردن!!!!!!!!!!!!!!!!







خدایا ما داشتیم مثله بید می لرزیدیم
هیشکی دستش رو بالا نکرد
دذوباره گفتن که: ما اصلا خوشمون نمی اد که بخوایم کیفه شما ها رو بگردیم (آره جونه خودتون
آقا منو میگی همین جوری یهو کپ کردم
چی ؟! واقعا موبایله من که هیجوقت نمیلرزه خودم فهمیدم که رنگم مثله گچ سفید شده
ولی دیگه به خودم قول دادم از اون به بعد موبایل نیارم مدرسه!!!!
(من از تاریخه:13896/11/9) دیگه (تا الان) بدون اجازه
BYE...BYE
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 11 بعد از ظهر چرت و پرت نویس soniya
|


