تبليغاتX
برو حالشو ببر
عیدتون مبارک
دمتون هم 3 چارک

 
wwww.TempFa.comنوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 4 بعد از ظهر چرت و پرت نویس soniya wwww.TempFa.com

سلام سلام سلام

خودم می دونم دلتون برام یه ذره شده بود ولی خوب راستش من هم دلم براتون دو ذره سده حالا بی خی خی (بی خیال)

چه خبراخوشتون می گذره ؟ کیف می کنین؟ آره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوب حالا دیگه شوخی رو بس می کنیم و می ریم سراغ آپه امروز:

قبل از هر چیز آره پس ساشا جون ما شدیم خر ؟؟؟ آنچنان آشی برات بپزم که روش 2 من روغن داشته باشه

خوبه من عاشقه شین و زک هستم و حداقل از صبح تا شب مثله تو نیستم که موبایل دستم باشه به این و اون پیامک بزنم 

خوب حالا شوخ کردم بابا جدی نگیر ولی جدی گفتم که چرت گفتم مثله همیشه

حالا بابا این بحث رو ول کنین بیاین بریم سر سوتی هایه برو بچ:

سر زنگه شیمی منا داره کنفرانس میده البته کنفرانس که نبود سوتی-رانس بود. چرت و پرت میگفت برایه مثال کدومتون تاحالا اسمه کشور "آتن" روشنیده باز نیا تو نظرات دروغ بگی که آره من شنیدم چرت نگو چون می دونم که تاحالا نشنیدی باز بیا چرت بپرون حال اینکه چیزی نیست بچه می خواست بگه که چشم ها قرمز میشن بعد قرمز و سرخ رو قاطی کرد و نیجه شد که بگه قرمز شدنه سرخ

خوب البته سوتی هایه دیگه ای هم داد لی خوب نمی فهمین چون علمیه خوب حالا میریم سراغه الهه خوب داشت میگفت (منظورش از حرفش این بود ولی یه چیزه دیگه گفت) ما باید از وسایله نقلی عمومی استفاده و بچه حیجان زده شد و گفت:ما باید از خودرویه نقلیه استفاده کنیم(بذار شاد باشه عشق کنه). بعد گفت: بله وجود نیست(منظورش همون وجود نداه ی خودمونه بذار تو گفش باشه) بعد داشت توضیح می داد که PH باران 5 تا 6 است که بعد من در کمال جهالت اون دهنم رو( که بهتره درش رو تخته کنن که فقط ازش چرت و رت میاد بیرون هی من اینارو خودم به خودم می گم ولی تو نباید از این حرفا بهم بزنی) داشتم می گفتم که 5 تا6 چی؟ الهه :PH بارونه دیگه باز من گفتم :خوب چی؟ که بعد سم طلا که پشته سرم نشسته بود گفت :PH که واحد نداره . که بعد منم دگه فهمیدم خیلی دارم چرت میگم شروع کردم به بقیه کتاب داستانمو خوندم اصلا به من نیومده که بخوام سووال کنم

ما کلاس شیمیمن هفته در میون دو جلسه چشت سر همه بعد ما سر زنگه 2 کلاس شیمی بودیم که تسوکه گرسنش شد(این یه چیزه عاددیه همیشه گرسنشه) و داشت از برو بچ می پرسید که ببینه خوردنی ندارن که بعد من گفتم :کارد بخوره به اون شکمت که هم هیچ وقت پر نمیشه !!! که بعد سم طلا گفت:سوراخه از ی طرف می خوره از طرفه دیگه دفع میشه

خوب این بود از کلاسه شیمی

کاری باری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/



BYE...BYE

 

 
wwww.TempFa.comنوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 4 بعد از ظهر چرت و پرت نویس soniya | wwww.TempFa.com
سلام به همه من عجب آدمی هستما


هنوز 12 ساعت نشده دوباره آپ می کنم خوب برایه جلوگیری از رخ دادنه any اشتباهی (خواستم بگم خاریجیگینی بلدم حرف بزنم) برایه این پست نظر دادنه غیره فعاله(البته الان فعاله) باید پسته پایینی هم بخونید و بعد میونید تویه پسته پایینی نظر بدید.م0نقی
حالا خیلی امروز روزه مزخرفی بود
دیشب تا ساعته 1 نفصه شب بیدار بودم و نشسته بودم پایه کامپوتر و امروز صبح هم مدرسه کلاس شیمی داشتم (کله صبح ساعته 7:30 باید برم مدرسه کلاس البته خودم ثبته نام کردم ولی خوب بازم دلیل نمی شه که غرغر نکنم) حالا نمی دونم صبح که بیدار شدم یه حسه عجیبی داشتم واسه همین به مامانیم(!!!!!!) گفنم یه مدرسه را بزنگید و ببینید که چون است امروز مدرسه(اینا همه ناشی از کم خوابیه) خوب حالا داشتیم می گفتیم ( فکر کنید من ساعته 7:30 کلاس داشتم و بعد ساعته7:15 بیدار میشم ، می دونید خیلی خونه ی ما به مدرسه نزدیکه آخه کمه کمش 20 دقیقه طول می کشه برسم مدرسه [چه برسه به امروز که داره برف میاد] حالا مامانیم زنگیدن مدرسه گفتن: بله امروز کلاس تشکیل می شه.

خوب بعد منم دیگه با وجوده تمام خستیگیم حاضر شدم رفتم مدرسه
رفتم اونجا ساشارو دیدم گفتم که :اینقدر خوابم میاد
ساشا گفت: خوب می خوابیدی. کلاسه شیمی امروز تشکیل نمی شه و من واسه کلاس زیست می خوام بمونم

آقا منو میگی فکم داشت رو زمین بدو بدو می کرد(!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!) اینقدر اعصابم خورد شد

آخه چرا مسوولین مدرسه جواب درست درمون به ماها نمی دن الانم اینقدر خوابم میاد ولی حالا که بلند شدم دیگه نمی تونم بخوابم گفتم واسه اینکه یه کاره مفید کرده باشم بیام آپکنم که اینم از آپمون

دوباره میگن می خواین نظر بذارین برین پسته پایینی رو بخونید و بعد بنظرید واسه هردو پست.



BYE...BYE



wwww.TempFa.comنوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 11 قبل از ظهر چرت و پرت نویس soniya | wwww.TempFa.com
سلامی دوباره به همه

خوب هرچی ، این روزی که می خوام برتون تعریف کنم وحشتناک ترین روزه زندگیم بود وحشتناک بود خوب بذارین اول اتفاقه خنده دارو بگم و بعدش هم نا خنده دار

خنده دار :
سره کلاس زبان فارسی بودیم و داشتیم با این پسوند پیشوند و این جور چرت و پرت ها دست و پنجه نرم می کردیم ( به معنایه واقعی دست و پنجه نرم کردن چون من از زبانه فارسی به معنایه واقعی هیچی نمیفهمم)
خوب داشتم می گفتم سره کلاس بودیم و نوبته صبا بود که یک گروهه اسمی میخوند و تجزیه اش می کرد
چیزی که کتاب نوشته بود:

ادبیات معترضه همیشه این حسن ( hosn) را داشنه که...

چیزی که صبا خوند:

ادبیات معترضه همیشه این حسن (HASAN!!!!!) را داشته که ...

ما ها همه عینه بمب منفجر شدیم آقا مگه خنده بند میومد ما داشتیم می مردیم ولی مگه خنده ی ما ها بند میومد خیلی خندیدیم آخه آدمه عاقل hosn را چه بهHASAN ما ها که تا یه ربعه بعد هنوز داشتیم اشکهایه شوقمان(!!!) را پاک می کردیم ولی خوب زیاد طول نکشید چون بعد کاملا دیگه نزدیک بود از ترس سکته کنیم فکر کنم که دیگه داری به ماجرایه ترسناک و وحشتناک نزدیک میشیم
خوب بعد دیگه ما ها شاد و سرخوش داشتیم تویه کلاس مافیا بازی می کردیم و حدود یه ربع به زنگه آخر مونده بود که یکدفعه در باز شد و سه تا از ناظمامون اومدن تو(3 تا از سرسخت تریناشون ) و بعد ما فکر کدیم که می خوان با ما در باره ی مسابقات و این جور چیزا صحبت کنن یعنی در اصل ساشا می گفت اینارو بعد من رفتم طرفی که داشتیم با بچه ها بازی می کریم که فاصله ی زیادی با نیمکته خودمان داشت و من هم که به حرفایه ساشا امیدوار شده بودم گفتم پس مهم نیست و رفتیم نشستیم جایی که داشتیم بازی می کردیم( یعنی کلا دور از نیمکتمون ) بعد دیدیم نه بابا جریان همون چیزیه که به ذهنم رسیده بود:

می خواستن کیفارو بگردن!!!!!!!!!!!!!!!!
خدایا ما داشتیم مثله بید می لرزیدیم(البته کسایی که موبایل داشتن) اومدن جلویه کلاس وایستادن و گفتن که: ما از اول سال به شما ها گفته بودیم که نباید در مدرسه موبایل آورد ولی مثله اینکه بعد از امتحاناته نیمه ی اول دیگه کسی مارو جدی نمی گیره حالا اگه کسی موبایل داره  بگه

هیشکی دستش رو بالا نکرد

دذوباره گفتن که: ما اصلا خوشمون نمی اد که بخوایم کیفه شما ها رو بگردیم (آره جونه خودتون) در هر صورت حوصله ی تعریف کردن ندارم ولی بخیر گذشت و این بارو نگشتن کیفامونو نگشتن ولی من اعتراف کردم که موبایل دارم حالا وقتی ناظما رفتن زنگ خورده بود من رفتم طرفه نیمکتم که وسایلم رو جمع کنم که یهو بچه هایی که اونجا نشسته بودن گفتن: موبایلت تمام مدت زنگ می زد و فکر کنیم فهمیدن.
آقا منو میگی همین جوری یهو کپ کردم
چی ؟! واقعا موبایله من که هیجوقت نمیلرزه خودم فهمیدم که رنگم مثله گچ سفید شده

ولی دیگه به خودم قول دادم از اون به بعد موبایل نیارم مدرسه!!!!

(من از تاریخه:13896/11/9) دیگه (تا الان) بدون اجازه موبایل نبردم مدرسه)


BYE...BYE




wwww.TempFa.comنوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 11 بعد از ظهر چرت و پرت نویس soniya | wwww.TempFa.com
سلام به همه

خوب اول از همه
  واجب می دونم که به ندا نویسنده ی جدیدمون تبریک بگم:
ندا جون بهت تبریک می گم


خوب حالا لازم می دونم که برم سراغه آپه امروز:
راستش چند وقته سره زنگه اجتماعی بودیم و خوب از اون جایی که کلاسمون داشت وسط امتاحانات تشکیل میشد ما ها به معلمون گفتیم که ما میخوایم بشینیم واسه امتحانه فردامون بخونیم

بعد می دونید که ما ها هم همیشه منتظر فرصت هستیم که فقط 2 ثانیه معلم حواسش از پرت شه خوب حالا که ما رحت نشستیم تویه کلاس و اصلا مهم نیست که داریم چی کار میکنیم خوب ما هم دیگه داشتیم کیفه دنیا رو می کردیم
من تویه گوشیم شبه قبلش یه سری آهنگ ریخته بودم که دوستم ساشا این آهنگا رو خیلی دوست داشت حدود 16 تا آهنگ بود( می دونید اگه کسی دنباله سنگه پایه قزوین هست الان اینجا دارین نوشته هایه یک نمونه ی بارزش رو می خونید) خوب حالا داشتم می گفتم که داشتم این آهنگا رو براش بلوتوث میکردم و حدود نیم ساعت از وقته گران قدر ما که می خواست صرف افزایشه باره علمیمون بشه(!!!) به بلوتوث بازی رفت و من واقعا الان درک می کنم که چقدر وقتهایه از دست رفته ی من با ارزش بوده( اینا رو گفتم فقط که یه نمه تریپ تاسف و خجالت داشته باشه نوشتهام و گرنه اگه قرار بود تاسف بخورم تا الان نمره هام خیلی بهتر از این چیزایی بود که تا الان گرفتم)
حالا هرچی ما اینا رو واسه ساشا فرستیم اونم حالا ذوق زده نشه کی ذوق بزنه سریع یکی از آهنگهایه مورده علاقشو واسه ی پخش زد و غافل از اینکه صدایه گوشیش رو کم کنه حالا کلاس شلوغ بود خوب بود صدا به صدا نمی رسید ولی این ساشایه بخت برگشته وقتی این آهنگ رو زد که بخونه یهو همه ی کلاس ساکت شد و فقط یک صدا میومد: دینگ دیدینگ دینگ دره ررن ده دینگ دیدینگ...
و همین آهنگ داشت پخش می شد و کلاس سکوته محض بود آخی بدبخت ساشا نفهمید که چوجوری صدای موبایلش رو قطع کرد و هنگامی که قطع کرد(چه ادبی "هنگامی که") بابا بچه هایه کلاس که هیچی معلممون هم از خنده کفه کلاس ولو بودن( این "کفه کلاس ولو بودن "یه اصطلاحه مخصوصه خودم که به ای معنا نیست که واقعا رو زین ولو بودن من با این اصطلاح دارم شدت خنده را بیان می کنم/یکی بزنه تو سرم حالم خوب نیست مثله اینکه، من چرا دارم اینقدر ادبی مینویسم"بنگ" مرسی ممنون فکر کنم حالا بهتر شد.) خوب داشتم می گفتم دیگه ما داشتیم تا آخره زنگ مسخرش می کردیم هی می گفتیم:ساشا یه آهنگ برامون بزار .
آخی طفلکی ولی خوب واقعا شانس آوردیم که معلممون چیزی به ناظما نگفت وگرنه...

میدنید این تنها اتفاقی نبود که در اون روز واسه ساشا افتاد بلکه زنگه آخر هم خیلی باحال بود
زنگه آخر یادم نیست یا ادبیات داشتیم یا زبان فارسی که ما در بحره درس و علم و دانش غرقه بودیم(این دفعه از دستی ادبی نوشتم
) که ناگان موبایله ساشا که در جامیز بود شروع شروع کرد به بندری رفتن و لرزیدن و از آنجایی که بر رویه صفحه ای فلزی قرار داشت آنچنان صدایی کرد که انگار بهمون حمله شده حالا هرچی ما ها هم دنباله فرصت برای ولو شدن رو زمبن(!!!) دو باره همون (این بار معلم در شادیه ما شریک نشد) قضیه ی ولو شدن اتفاق افتد


خوب این بود از روزه ساشا اشکالی نداره فقط یه وقتی براش دلسوزی نکنید چون اونم یه نمونه سنگه پا قزوینه (عینه خودم!!!)

خوب دیگه کاری، باری؟

بای...بای
wwww.TempFa.comنوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 11 بعد از ظهر چرت و پرت نویس soniya | wwww.TempFa.com
سلام
می دونید به یه نتیجه رسیدم من خیلی آدمه دم دمی مزاجی هستم
چون هی جامو عوض می کنم یه دفعه اینجا یه دفعه اونجا
خوب می خوام دوباره شروع به نوشتن کنم ولی قبلش لازمه که توضیحاته مختصری بدم
1- اینجا فقط خاطره و چرت و پرت مینویسم
2- در وبلاگه BIATOOO که وبلاگ دیگه ی منه عکس و آهنگ می زارم
خوب از دفعه ی پیش یه خاطره ی نصفه نیمه داریم که لازم میدونم از اول تعریف کنم:
(قسمته اول):
چند وقت پیش مدرسه بودیم زنگم خورده تویه کلاسم بودیم منتظره معلم فیزیکمون(همون که می خواسته منو از کلاس پرت کنه بیرون!)
ایشون نیومده بودند و ما هم از اون جایی که همیشه در حال درسخوندنیم و اصلا وقت سر خاروندن نداریم و هیچ وقت نمی تونیم تخله انرژی بکنیم ، وقت گیر آورده بودیم و دیگه تا جایی که امکان داشت داشتیم از فرصت استفاده می کردیم. یه عده دست می زدن یه عده دیگه به یاد دوران پیش دبستانی آهنگایه"آقا پلیسه زرنگه.." و "عروسکه قشنگه من.." و... رو می خوندیم و شاد بودیم یه عده هم جلو در کشیک می دادن ببینن که یه وقت معلمی یا ناظمی نیاد و ما ها رو در حینه ارتکابه جرم بازداشت کنن!
یک دفعه بچه ها ریختن تویه کلاس همه دویدن نشستن سر جاهاشون همه ساکت و صامت و بی حرکت نشسته بودن جیکه هیچ کس در نمیومد می ترسیدیم با یک نفس کشیدن همه چیمونو از دست بدیم و...

خوب به نظرتون خاطرم تا اینجا چوجوری بود؟

خوب این ماله قبلانا بود حالا ادامه ی خاطره( قسمته دوم):
خوب همین طور که گفتم هممون پریدیم تو کلاس سر جامون یکی از ناظما یه دفعه اومد تویه کلاس و گفت : چه خبره اینجا، مدرسه رو رو سرتون گذاشتین چه معنی داره اینجا مکانه فرهنگیه مثله اینکه شما ها اینجا رو با رقاص خونه اشتباه گرفتید آره؟
اگه فکر می کنید اینجا رقاص خونست لطفا برید بیرون میدونید ما تا امروز( منظورش خودش و ناظمایه دیگه بود) همیشه باهاتون خوب رفتار می کردیم
ولی مثله اینکه شما ها دیگه دارید شوخی رو از حد می گذرونید میدونید ورق دو رو داره( نه اینکه ما نمیدونستیم) الان این روشه( نه بابا) ولی اگه دوست دارید به همین رفتارتون ادامه بدید این ورقه برمیگرده( جدی میگی؟؟؟!!!) و از این به بعد من و بقیه ناظما دیگه آبرو شخصیتتون رو حفض نمی کنیم وبلکه بهتون توهین میکنیم فکر نمنیکنم که هیچ کدومتون دوست داشته باشه که بهش توهین بشه ( نه تورو خدا دوست داشته باشیم) ولی دیگه از این راه اومدن باهاتون خبری نیست .
ما ها همین جور سره جامون ساکت نشسته بودیم . صدایه نفس کشیدن از هیچ کدوممون در نمی اومد ...
ناظممون سریع رفت تو دفترش و برگشت( ما عجب آدمایه پررویی هستیما، دفتره ناظم بقله گوشمونه وما با این وجود باز هم سرو صدا میکنیم در این موارد از اصطلاحه سنگه پایه قزوین استفاده میشود)
خوب داشتیم میگفتیم ناظممون سریع رفت و اومد و ما دیدیم که ایشون این پوشه ی نمراته انظبات رو زدi زیره بغلشون و اومد تویه کلاس هممون نفسهامون تویه سینه حبس شد بعد رو به تسکه (TESOKE) و یکی دیگه ارز بجه هایه کلاسمون کرد و گفت: فامیلیاتون؟
آقا ما ها رو میگی کف بریده داشتیم
بروبر نگاش میکردیم آخه خب در اصل ما هممون داشتیم مسخره بازی در می آوردیم و اون نباید اسم چندتا رو بنویسه و لطفا یه فرجه ی دیگه به ما بدن!
یکی از بچه ها داشت از حقه ما ها دفاع می کرد که حالا این خانومه ناظم رو به اون می کنن و میگن : فامیلیت؟
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بابا ول کن تو دیگه چه آدمه پیله ای هستیا ما هم گیره چه آدمایی افتادیما
حالا هرچی بعد از صحبت هایه بسیار و تشکیل شوراهایه بسیاری نتیجه بر این شد که دیگه از این کارایه زشت(!!!!) انجام ندهیم و این باره آخرمان باشد

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااا بلاخره تموم شد

BYE...BYE  
wwww.TempFa.comنوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 7 بعد از ظهر چرت و پرت نویس soniya | wwww.TempFa.com