تبليغاتX
برو حالشو ببر
سلام به همه من عجب آدمی هستما


هنوز 12 ساعت نشده دوباره آپ می کنم خوب برایه جلوگیری از رخ دادنه any اشتباهی (خواستم بگم خاریجیگینی بلدم حرف بزنم) برایه این پست نظر دادنه غیره فعاله(البته الان فعاله) باید پسته پایینی هم بخونید و بعد میونید تویه پسته پایینی نظر بدید.م0نقی
حالا خیلی امروز روزه مزخرفی بود
دیشب تا ساعته 1 نفصه شب بیدار بودم و نشسته بودم پایه کامپوتر و امروز صبح هم مدرسه کلاس شیمی داشتم (کله صبح ساعته 7:30 باید برم مدرسه کلاس البته خودم ثبته نام کردم ولی خوب بازم دلیل نمی شه که غرغر نکنم) حالا نمی دونم صبح که بیدار شدم یه حسه عجیبی داشتم واسه همین به مامانیم(!!!!!!) گفنم یه مدرسه را بزنگید و ببینید که چون است امروز مدرسه(اینا همه ناشی از کم خوابیه) خوب حالا داشتیم می گفتیم ( فکر کنید من ساعته 7:30 کلاس داشتم و بعد ساعته7:15 بیدار میشم ، می دونید خیلی خونه ی ما به مدرسه نزدیکه آخه کمه کمش 20 دقیقه طول می کشه برسم مدرسه [چه برسه به امروز که داره برف میاد] حالا مامانیم زنگیدن مدرسه گفتن: بله امروز کلاس تشکیل می شه.

خوب بعد منم دیگه با وجوده تمام خستیگیم حاضر شدم رفتم مدرسه
رفتم اونجا ساشارو دیدم گفتم که :اینقدر خوابم میاد
ساشا گفت: خوب می خوابیدی. کلاسه شیمی امروز تشکیل نمی شه و من واسه کلاس زیست می خوام بمونم

آقا منو میگی فکم داشت رو زمین بدو بدو می کرد(!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!) اینقدر اعصابم خورد شد

آخه چرا مسوولین مدرسه جواب درست درمون به ماها نمی دن الانم اینقدر خوابم میاد ولی حالا که بلند شدم دیگه نمی تونم بخوابم گفتم واسه اینکه یه کاره مفید کرده باشم بیام آپکنم که اینم از آپمون

دوباره میگن می خواین نظر بذارین برین پسته پایینی رو بخونید و بعد بنظرید واسه هردو پست.



BYE...BYE



wwww.TempFa.comنوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 11 قبل از ظهر چرت و پرت نویس soniya | wwww.TempFa.com
سلامی دوباره به همه

خوب هرچی ، این روزی که می خوام برتون تعریف کنم وحشتناک ترین روزه زندگیم بود وحشتناک بود خوب بذارین اول اتفاقه خنده دارو بگم و بعدش هم نا خنده دار

خنده دار :
سره کلاس زبان فارسی بودیم و داشتیم با این پسوند پیشوند و این جور چرت و پرت ها دست و پنجه نرم می کردیم ( به معنایه واقعی دست و پنجه نرم کردن چون من از زبانه فارسی به معنایه واقعی هیچی نمیفهمم)
خوب داشتم می گفتم سره کلاس بودیم و نوبته صبا بود که یک گروهه اسمی میخوند و تجزیه اش می کرد
چیزی که کتاب نوشته بود:

ادبیات معترضه همیشه این حسن ( hosn) را داشنه که...

چیزی که صبا خوند:

ادبیات معترضه همیشه این حسن (HASAN!!!!!) را داشته که ...

ما ها همه عینه بمب منفجر شدیم آقا مگه خنده بند میومد ما داشتیم می مردیم ولی مگه خنده ی ما ها بند میومد خیلی خندیدیم آخه آدمه عاقل hosn را چه بهHASAN ما ها که تا یه ربعه بعد هنوز داشتیم اشکهایه شوقمان(!!!) را پاک می کردیم ولی خوب زیاد طول نکشید چون بعد کاملا دیگه نزدیک بود از ترس سکته کنیم فکر کنم که دیگه داری به ماجرایه ترسناک و وحشتناک نزدیک میشیم
خوب بعد دیگه ما ها شاد و سرخوش داشتیم تویه کلاس مافیا بازی می کردیم و حدود یه ربع به زنگه آخر مونده بود که یکدفعه در باز شد و سه تا از ناظمامون اومدن تو(3 تا از سرسخت تریناشون ) و بعد ما فکر کدیم که می خوان با ما در باره ی مسابقات و این جور چیزا صحبت کنن یعنی در اصل ساشا می گفت اینارو بعد من رفتم طرفی که داشتیم با بچه ها بازی می کریم که فاصله ی زیادی با نیمکته خودمان داشت و من هم که به حرفایه ساشا امیدوار شده بودم گفتم پس مهم نیست و رفتیم نشستیم جایی که داشتیم بازی می کردیم( یعنی کلا دور از نیمکتمون ) بعد دیدیم نه بابا جریان همون چیزیه که به ذهنم رسیده بود:

می خواستن کیفارو بگردن!!!!!!!!!!!!!!!!
خدایا ما داشتیم مثله بید می لرزیدیم(البته کسایی که موبایل داشتن) اومدن جلویه کلاس وایستادن و گفتن که: ما از اول سال به شما ها گفته بودیم که نباید در مدرسه موبایل آورد ولی مثله اینکه بعد از امتحاناته نیمه ی اول دیگه کسی مارو جدی نمی گیره حالا اگه کسی موبایل داره  بگه

هیشکی دستش رو بالا نکرد

دذوباره گفتن که: ما اصلا خوشمون نمی اد که بخوایم کیفه شما ها رو بگردیم (آره جونه خودتون) در هر صورت حوصله ی تعریف کردن ندارم ولی بخیر گذشت و این بارو نگشتن کیفامونو نگشتن ولی من اعتراف کردم که موبایل دارم حالا وقتی ناظما رفتن زنگ خورده بود من رفتم طرفه نیمکتم که وسایلم رو جمع کنم که یهو بچه هایی که اونجا نشسته بودن گفتن: موبایلت تمام مدت زنگ می زد و فکر کنیم فهمیدن.
آقا منو میگی همین جوری یهو کپ کردم
چی ؟! واقعا موبایله من که هیجوقت نمیلرزه خودم فهمیدم که رنگم مثله گچ سفید شده

ولی دیگه به خودم قول دادم از اون به بعد موبایل نیارم مدرسه!!!!

(من از تاریخه:13896/11/9) دیگه (تا الان) بدون اجازه موبایل نبردم مدرسه)


BYE...BYE




wwww.TempFa.comنوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 11 بعد از ظهر چرت و پرت نویس soniya | wwww.TempFa.com